تبليغاتX
یاس و یاسچه!

یاس و یاسچه!

بشكن و بالا بنداز

بعد از درخواست جمعي از دوستان مبني بر اختصاص حداقل يك پست به مقوله مراسم خواستگاري، بالاخره تونستم با تلاش شبانه! روزي، اجازه سراي باقي رو جلب كنم تا اين پست رو به ماجراي خواستگاريم اختصاص بدم.
اون شب خوش تيپ تر از هميشه باتفاق كل خانواده، به جز ياسچه كه به دليل صِغر سن همراه ما نبود با شيريني و دسته گل راهي خونه سراي باقي شديم. تو راه مادر و خواهرام تو ماشين من بودن و سكوت عجيبي كل ماشين رو فرا گرفته بود. به نظرم اومد كه هر سه تاشون يه حس دارن. كه بعد ها تازه فهميدم  اون حس چيه!
چون اصلا آدرس خونشون رو نمي دونستم! بعد از كلي پرس و جو بالاخره رسيديم. از وقتي وارد خونه شديم تا آخر ماجرا كل خانواده شون بدون زدن ِ حتي يك پلك فقط داشتن منو نگاه مي كردن. بعد از پذيرايي با شربت و شيريني و تعارفات خاص اون شب، صحبت هاي اوليه شروع شد. بعد از گذشت يك ساعت همه چيز داشت خوب پيش نمي رفت. چون داداشش طوري قاطي كرده بود كه خودشم نمي دونست بايد چوب رو لاي چرخ بذاره يا چرخ رو لاي ِ چوب!
يدفه خواهر بزرگم كه خواهر شوهر بزرگ محسوب شده و با يه چُسان فِسان خاصي در اون مجلس شركت كرده بود از مادر عروس درخواست يك قرص سردرد كرد. اول فكر كرديم يه سر درد ساده است. ولي هر چي مي گذشت حال خواهرم بدتر مي شد. تا اونجا كه ظرف دو ساعت كل غذايي كه تو يك ماه گذشته خورده بود رو تو اتاق سراي باقي بالا آورد و سطل بود كه سراي باقي خالي مي كرد و سرم و آمپول بود كه مامانش (به علت اشراف به علم پزشكي) به خواهرم تزريق مي كرد. تا جائيكه اونشب ما ساعت 2/5 نيمه شب بعد از خوردن شام و حمل خواهرم با برانكارد از خونشون بيرون اومديم.
در ارتباط با اين ماجرا چهار روايت وجود داره كه قضاوت در مورد گزينه صحيح با خودتونه!
1/ به علت زيبايي بلاوصف سراي باقي حال خواهرم بد شد.
2/ اين يه واقعه از پيش تعيين شده از طرف ما بود تا بيشتر بمونيم و بتونيم خانواده دختر رو خام كنيم.
3/ شربت سرو شده توسط خانواده عروس آغشته به ماده اي بوده تا ما بيشتر اونجا بمونيم و اين حال و روز من بشه!
4/ به دليل ناله و نفرين هاي كاسني براي جلوگيري از تاهل و تعهد من بوده!

پ.ن:
اگه لباساتون رو تا حالا ندوختين، تا دير نشده بدوزين، چون همه دعوتين!

                                                                                                          امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط   | 

لاغر و لاغرتر

چند روز پیش داشتم از یه کوچه رد میشدم که با صحنهء فوق روبرو شدم. از اونجایی که من اصلا" اهل دیدن صحنه نیستم! وایسادم و با دقت نگاه کردم. داشتم به منظور خالق اثر فکر میکردم که یکی از پشت زد رو شونم و گفت: (با لهجهء جنوبی) کا، سنی ازت گذشته. با این سن و سال نمیفهمی منظورمو؟!

وقتی باهاش حرف زدم بهم گفت: (با لهجهء تهرانی!) از اونجایی که صنعت توریسم تو چند سال اخیر بسیار رونق گرفته پس وظیفهء هر ایرانی، معرفیِِِ فرهنگ و رسومه ایران به توریستای وله تو کوچه خیابونه و برای همین، این اثرو خلق کرده. در ابتدا با ترسیم یه زن و مرد به صورت جدا از هم نشون داده که ایرانیها موافق تفکیک این دو از هم در جامعه هستند. البته خالق، به دلیل اشراف به بی جنبه بودن مردهای ایران در کشیدن جنس زن نسبت به مرد هیچ تفاوتی قائل نشده!
بعد نشون داده که در ایران بین زن و مرد هیچ تبعیضی قائل نمیشن. یعنی اگه زنها نمیتونن واردشن پس مردها هم نمیتونن. باز نشون داده که ایرانیها چه مردمان شاد و با جنبه ای! هستند. یعنی اگه حقی از اونها گرفته بشه با روی خندان ازش استقبال میکنند! و اما با اینکه تصویر کاملا" گویاست، با نوشته نشون داده که مردم ما تنها مردمی ان که اسم کسایی که در گذشته، کشور رو به خاک و خون کشیدن روي بچه هاشون می ذارن!

پ.ن: وقتی 1 ماه دیگه اومدین عروسیم، میفهمید که چرا این روزها سالی 1 بار آپ میکنم!

                                                                                                              امضاء: یاس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

عاقد اِستندباي


با اينكه من و بابام متولد شهر تهرانيم، ولي من عاشق كاشان، شهر آباء و اجدادي ام هستم و هميشه خودمو يه كاشوني مي دونم و معتقدم كه همه جا خوب و بد داره جز كاشان. چون نه تنها همشون خوبن، بلكه رسم و رسومشون هم خوب و جالبه.
يكي از همين رسوم جالب، باعث شده كه آمار ازدواج تو اين شهر بالا بره و چون اونجا جواب داده، گفتم بگم، شايد مورد استفاده قرار بگيره. ان شاء الله
تو كاشان اگه دختر و پسري بخوان با هم ازدواج كنن، كل افراد شهر با هم متحد مي شن تا اين وصلت صورت نگيره و براي اين كار از روش هاي مختلفي استفاده مي كنن از جمله: دروغ، تهمت، غش و ضعف، عِز و جـِـز، داد و بيداد، جزع و فزع و ...
براي مقابله با اين امر، خانواده عروس از روش "عاقد اِستندباي" استفاده مي كنن. در اين روش ابتدا دختر با هيچ احدي در مورد خواستگار و خواستگاري حرف نمي زنه (اين كار جزء اعمال محيرالعقولي است كه فقط از يك دختر كاشوني برمياد و بس). سپس خانواده دختر نيم ساعت قبل از خواستگاري تو يه مهموني كه بيشتر فاميل دور هم جمع هستن با ظاهري شركت مي كنن كه هيچكس احتمال نده كه دخترشون تا 6 ماه آينده هم خواستگار داشته باشه. گاهاً ديده شده دختر مورد اشاره به منظور فرافكني، با ابروهايي مملو از پاچۀ بز در اين مراسم شركت مي كنه.
در ادامه خانواده دختر جيم شده و دختر خودش رو در كسري از ثانيه براي مراسم خواستگاري آماده مي كنه (اين كار هم جزء اعمال محيرالعقولي است كه فقط از يك دختر كاشوني برمياد و بس).
وقتي مراسم خواستگاري به خوبي و خوشي به پايان مي رسه "عاقد استندباي" كه از قبل در اتاق كناري پنهان شده بوده، وارد كارزار مي شه و همزمان با جاري شدن خطبۀ عقد، زنگ زدن به اقوام براي شركت در مراسم عقد هم شروع مي شه. جالب اينجاست كه كل فاميل در طـُرفة العيني، قبل از گفتن "بلي" توسط عروس، در مجلس دست به سينه حاضر شده و بعد از گفتن "بلي" توسط عروس، شروع به جشن و پايكوبي مي كنن. كاسني!(!)

پ.ن:
چون به هيچ طريقي نتونستم در اين مطلب اشاره اي به كاسني! داشته باشم، به صورت رندم در انتها ياد و خاطره اش رو زنده نگه داشتم!

                                                                                                        امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط   | 

سفر، عكس ِ عمل!


اوني كه عينك داره من نيستم!

تو اين سه روز تعطيلي! با كاسني! و تني چند از دوستان رفتيم شمال. دوباره تو جاده ديدم دو سه تا از راننده هايي كه از روبرو ميان دستشون رو از ماشين بيرون آورده و مي چرخونن. با يه غرور خاصي به سراي باقي گفتم مي بيني مطلب "كان ور سي شن" چقدر رو مردم تاثير گذاشته! جلوتر كه رفتيم ديدم پير و جوون دارن اينكار رو مي كنن. تعجب كردم. نه بخاطر اينكه مطلبم اينهمه بازديد كننده داشته. بلكه بخاطر اينكه علي رغم تبليغات سوء بيگانگان، تو ايران چقدر سطح سواد و دسترسي به اينترنت زياده! وقتي حدود 45 دقيقه به صورت كاملا مودبانه حركت كردم و ديدم از پليس خبري نيست، تازه فهميدم كه جاده بسته است و مردم بخاطر همين داشتن خودشونو مي كشتن!



وقتي برگشتيم تا از بزرگراه بريم، ديدم پليس نمي ذاره و مي گه مسير رفتن به رشت از رودبار بسته است. از اونجايي كه دستور پليس به تابلو راهنمايي ارجحه و دستور سراي باقي به پليس؛ به صورت يكطرفه و خلاف جهت (همونطور كه همكارم تو عكس بالا نشون مي ده) تو اتوبان ادامه مسير داديم. تجربه خوبي بود. اونموقع بود كه حال دو دسته از افراد رو خوب فهميدم. يكي خارجيهايي كه فرمون ماشينشون سمت راسته و ديگري ايراني هايي كه هميشه خلاف جهت اكثريت حركت مي كنن!

پ.ن:
اول: براي يك كـَل‌‌كـَل ِ موفق، علاوه بر سرعت ماشين، تاريخ گواهينامه و ذهن خلاق هم مهمه.
دوم: يه رفيق ِ خوب بايد دو جا سنگ تموم بذاره. يكي تو عروسيت و يكي تو مراسم ختمت.
سوم: اگه مردي تو بيداري طلب عفو كن، نه تو خواب.
چهارم: كاميون اگه رو دور بيافته راحت 300تا راه مي ره.
پنجم: هر چند خونه داري ولي بذار خودش تصميم بگيره.

                                                                                                  امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط   | 

دَبل ياس


به دليل مسائل ناموسي از نشان دادن تصوير "سراي باقي" معذورم!!!

مالِ من مي شه قوي و نيرومند. مالِ منم يعني دانا. منم كه هدايت كننده ام. تو چي؟ اِ بچه ها ياسر كجا رفت؟!
اصلاً از اين بازي بچه ها خوشم نميومد. يعني اگه يكي معني اسمش دانا بود، در آينده دانشمند مي شد؟ يا اگه معنيش راستگو بود ديگه دروغ نمي گفت؟ پس اگه يكي معني اسمش بي رحم بود چي؟ چكاره مي شد؟

يادم نمياد اولين بار كِي كتابچۀ اسامي رو كه توش معني همه اسمها رو نوشته خوندم. فقط يادمه كه وقتي به معني اسمم رسيدم از تعجب شاخ درآوردم، قمارباز!
وقتي اين موضوع رو با بابام در ميون گذاشتم لبخندي زد و گفت: پسرم، اون زمان كه ما اسمت رو انتخاب كرديم، قمارباز جزء مشاغل محترم و آبرومند جامعه بود! اونموقع فكر مي كردم بابام داره شوخي مي كنه. ولي بعدها ديدم كه راست مي گه. موقعيت اجتماعي بعضي از كارها مي تونه خيلي عوض بشه. مثل دلال يا نزول خور.
بعدها خيلي توجه مي كردم كه هم‌اسمي هام چكاره ان. شايد بخاطر همين بود كه با علاقۀ بيشتري آهنگ هاي اول "ياس" (ياسر) رو شنيدم. فوق العاده بود. از اون موقع طرفدار كاراش شدم. تا وقتي كه به طور اتفاقي با هم دوست شديم. اونموقع بود كه فهميدم اون كاراي فوق العاده فقط از يك هنرمند فوق العاده برمياد. واقعاً خوبه كه بعضي از اين مثلاً هنرمنداي مشهور بجاي سوء استفاده از شهرت كمي تواضع، خونگرمي و ... ياد بگيرن.

                                                                                                      امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط   | 

شير تو شير

تازگي ها يه جا خوندم يه دختر تو تهران مي خواد با همكلاسي دبيرستانش كه الان دو ساله تغيير جنسيت داده و شده اردشير! ازدواج كنه.
حالا با توجه به اينكه هر دو با يه جنسيت بزرگ شدن، به نظر شما تو زندگي مشتركشون كي ظرفارو مي شوره؟ كي بيشتر غر مي زنه؟ كي تا ساعت 12 ظهر مي خوابه؟ خونه مامان كي هر هفته مي رن؟ خونه مامان كي اصلا نمي رن؟ كي بيشتر كار مي كنه؟ كي بيشتر در مياره؟ كي بيشتر مي خوره؟ كي بيشتر گِن "اِسليم اَند لايف" استفاده مي كنه؟ كي جوراباش بو مي ده؟ كي بيشتر ناز مي كنه؟ كي بيشتر تلفن حرف مي زنه؟ كي بچه ها رو بيشتر مي بينه؟ بچه ها كيو بيشتر دوست دارن؟ كي وقتي پير شد، اون يكي تحويلش نمي گيره؟ و آخرش كي سر خاك اون يكي فاتحه مي خونه؟!


                                                                                                             امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط   | 

(AAC (Ahmadi's Answer Cup

هميشه موقع جشنواره "جواب احمدي" كه مي شه استرس مي گيرم. اين تقريبا تنها مسابقه اي كه بين بچه ها انجام مي شه و من به جز "كاسني" يه رقيب جديه ديگه هم دارم، يعني خود احمد!
با اينكه تو دنياي حقيقي! هميشه من اولم و كاسني دوم، ولي تو اين مسابقه كه بصورت اس ام اسي برگزار مي شه و به بهترين جواب احمدي هم جايزه تعلق مي گيره،  احمد بيشترين مقام اولي رو داره!
چند وقتي هست كه مي بينم بعضي از دوستان در جواب كامنتاشون از جواب احمدي استفاده مي كنن. به همين خاطر بد نيست يه كم در اينباره توضيح بدم.
به طور خلاصه جواب احمدي عبارتست از: جواب نافذي كه بدون استفاده از كلمات ركيك، بيشترين سوزش را در نقاط حساس بدن ايجاد كنه.
ذكر چند نكته در اين مورد الزامي است:

1/ جواب بايد زير 5 صدم ثانيه داده شود وگرنه جواب احمدي محسوب نميشود.
2/ تو جواب، استفاده از كلمات ركيك ممنوعه.
3/ نسبت دادن به اطرافيان بالاخص فاميل درجه 1 الويت داره.
4/ نيت و سابقه ي آشنائيت با فرد شوخي كننده به هيچ عنوان مد نظر قرار نمي گيره. (حتي رفيق 20 ساله!)
5/ و ...

حالا به چند مثال در اين ارتباط توجه كنيد:
- شوخي كننده: چقدر امشب خوشگل شدي؟! جواب احمدي: پس حالا عمتو نديدي!
- شوخي كننده: وضع ماليت خرابه ها؟! جواب احمدي: تو اگه پول داشتي كه بابات تو رو سر راه نمي ذاشت!

لازم به ذكر است طي تحقيقات به عمل آمده جواب "دوچرخه" كه عبارتست از "سيبيل بابات مي چرخه" از اولين جواب هاي احمدي بوده است.

براي اينكه بفهمم مطلب رو گرفتيد يا نه به يكي از شوخي هاي زير، جواب احمدي بديد:

1/ فك كردي آخه تو هم وبلاگ نويسي؟!
2/ پنكه!

پ.ن:
خدايا اين ننه املاء رو از ما نگير!

                                                                                                 امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط   | 

ستاره در ستاره

 

اونشب موقع شام داشتم يواشكي از نمكدون صاحبخونه عكس مي گرفتم كه ديدم حاجي داره مياد طرفم. گفت داري چيكار مي كني؟ گفتم من عادت دارم خونه هر كي غذا مي خورم از نمكدونش عكس مي گيرم كه يادم بمونه نون و نمكِ كيو خوردم!
حاجي كه معلوم بود باور نكرده گفت: موبايلو بده ببينم. تا اومدم به خودم بجنبم موبايلو از دستم گرفت و شروع كرد به بررسي. هر كاري كردم نتونستم پشيمونش كنم. بدجوري ترسيد بودم. دعا دعا مي كردم كه چيزاي تو موبايلمو نبينه. اونموقع بود كه ياد حرف "كاسني!" افتادم كه هميشه مي گفت: پاك كن. آخر يه روز اينا كار دستت مي ده.
فقط داشتم صورتشو نگاه مي كردم كه يهو ديدم حاجي برافروخته شد. گفتم گرفتنم و عنقريبه كه تو تيم واليبال زندان اوين سرويس بزنم! در حاليكه جهان بينيم عوض شده!
حاجي كه خون جلوي چشاش رو گرفته بود گفت: اين چيه؟ من تا موبايلمو ديدم خيالم راحت شد. گفتم اين عكس نمكدون رستوران ِ (...) كه بالاي پارك وي ِ. چطور مگه؟ گفت: هيچ به نمكدونا توجه كردي؟ و شروع كرد به توضيح اينكه چقدر اشغال و اشغالگري بده و ظلم هيچوقت پايدار نمي مونه و بعدش گفت: اين از خدا بي خبراي (...)(...) مي خوان رو ژنتيكِ نسل سوم و چهارم كار كنن. گفتم: چجوري؟ گفت: تو كه شيمي خوندي ديگه چرا؟ نمك يه تركيبِ كووالانسي ِ و مي تونه زود جذب سلول بشه و تبديل به ...، ...، ... و ... تا بچه بوجود بياد.
انقدر با اعتماد بنفس حرف مي زد كه پيش خودم گفتم: يا چيزايي كه تو دانشگاه ياد گرفتم اشتباهه يا تازگيا جووناي برومندمون تو زير زمين به صورت كاملا بومي تركيب جديد نمك رو كشف كردن!
تمام حرفاشو تائيد كردم تا بتونم موبايلمو از دستش بگيرم. وقتي شروع كرديم به غذا خوردن، ديدم حاجي داره برا خودش نوشابه كوكاكولا مي ريزه. گفتم: حاجي هيچ مي دوني صاحب كارخونه اين نوشابه يه ... كه يهو چپ چپ نگام كرد و با گفتن اينكه يه مومن هيچوقت موقع غذا خوردن حرف نمي زنه، حرفم رو قطع كرد و ليوان نوشابه اش رو تا ته سر كشيد!

                                                                                                              امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط   | 

کان ور سی شن

تو ده روز گذشته طی سفری که به کردستان و شمال داشتم با اینکه نتونستم وبلاگم رو به روز کنم ولی بجاش کلی خوش گذروندم و چیزای خوب خوب یاد گرفتم. موقع رفتن تو جاده راننده ماشین روبرو دستش رو از ماشین بیرون اورده بود و با انگشت اشاره داشت آسمون و نشون می داد. اولش فکر کردم از برادرای روحانیه و داره به من یادآوری می کنه که خدا رو به خاطر داشته باشم. ولی از ماشین پرایدش فهمیدم که روحانی نیست. بعدش فکر کردم داره به من می گه که هر جا بری آسمون همین رنگه. ولی کم کم که جلو اومد دیدم داره انگشتش رو به صورت متناوب می چرخونه. گفتم چه دله خوشی داره. داره کردی می رقصه. اونم بدون دستمال! تو این فکرا بودم که دیدم کنار جاده یه مامور وظیفه شناس داره به من علامت ایست می ده. وقتی بخاطر سرعت غیر مجاز سی هزار تومن جریمه شدم تازه فهمیدم که اون بنده خدا چی می گفت. از اون به بعد منم همیار پلیس شدم و این مسئولیت رو به عهده گرفتم. با اینکه نزدیک بود یه دستم و به دلیل نرسیدن خون به انگشت اشاره و گرفتن قانقاریا از دست بدم. ولی در حین انجام وظیفه تونستم علائم بیشتری رو یاد بگیرم.
مثلا فهمیدم اگه ماشینی که از روبرو میاد نور بالا بده یعنی دقت کن. اگه یه نور بالا بده یه برف پاک کن بزنه، یعنی خسته نباشی جوون. اگه روبان سبز از ماشین اورده باشه بیرون، یعنی من طرفدار تیم پاس همدانم. (البته نمی دونم چرا اینقدر طرفدارای پاس همدان تو جاده زیادن!) اگه راننده انگشتش رو به حالت V از ماشین بیرون اورده باشه طرفدار پر و پا قرصه سریاله ویکتوریاست. (این سریال هر شب ساعت 9 از فارسی وان پخش می شه.) اگه یه بوق زد یعنی خیلی مخلصیم. اگه ممتد زد یعنی خیلی (...) اگه ماشین جلویی در حین سبقت گرفتن راهنمای سمت چپ زد یعنی تو هم بگیر. اگه سمت راست زد یعنی من گرفتم، تو نگیر! اگه یه سمت چپ زد یه راست یعنی اگه می تونی منو بگیر. اگه یه چپ زد، یه راست، یه فلاشر یعنی دیدی نتوستی منو بگیری (...). و در نهایت اگه انگشت شصت از ماشین بیرون اومد، کماکان همون معنی قدیمیش رو داره! 

                                                                                                      امضاء: یاس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

شبی با کاسنی!

شب قدر برای من یه شب خاصه و من سعی می کنم با رفتن به هیئت حداکثر استفاده رو بکنم! البته بگذریم از اینکه با وجود عبادی و سیاسی! بودن مراسم، من فقط از قسمت های عبادی اون استفاده می کنم.
معمولا با کاسنی می رم مراسم و کل مسئولیت اون شب با کاسنیه. کسی که تو روزای عادی یکی از قصی القلب ترین آدماست (البته در ظاهر) ولی اونشب دایه مهربون تر از مادره!
از اونجایی که ما هیئتی می ریم که مداحش معروفه، از ساعت ها قبل هیئت و خیابونای اطرافش پر از آدم می شه. ولی ما درست 5 دقیقه قبل از شروع مراسم اصلی اونجائیم و محل استقرارمون هم دقیقا یک قدمی مداحه!
به این صورت که ابتدا تو خیابونای اطراف انقدر بین جمعیت می ریم جلو تا به برادران انتظامات برسیم. از اونجا به بعد به علت پر بودن، نمی ذارن کسی جلوتر بره ولی کاسنی اینقدر با اعتماد به نفس به سمتشون می ره که فکر می کنن حتما کاسنی مداحه و یحتمل منم بادمجون دور قاب چین!
بعد از رد شدن از انتظامات همیشه کاسنی چند لحظه صبر می کنه. تا حالا ازش نپرسیدم چرا؟ ولی به نظرم تو اون لحظه نقشه ها و عکس های هوایی رو چک می کنه. بعد با مهارت خاصی از بین مردمی که نشسته ان رد می شه و منم پشت سرش، درست تا بهترین جای مجلس.
اولش من یه گوشه وایمیستم و اون بین مردم تو یه جایی به مساحت 2 cm2 در حالیکه برای حفظ تعادل، دستاشو باز کرده روی یه شصت پاش وایمیسته، کم کم انگشت بعدیش رو رو زمین می ذاره و به همین ترتیب ادامه می ده تا جائیکه یه ربع بعد من و کاسنی در حالیکه طاق باز خوابیدیم داریم به مداحی گوش می دیم!
نا گفته نمونه که اونشب تامین آب معدنی، قرآن، ایستک، مفاتیح، زیرانداز و ... با کاسنیه!

                                                                                                            
                                                                                                          امضاء: یاس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط   |